تبليغاتX
سـئـــل | S.E.L
شنبه دوازدهم آبان 1386
اتمام حجت!

 

 

 

 

 

به همه آنها که شرح لازم ندارند!

+ 19:53
چهارشنبه ششم تیر 1386
مهمان

 

سلام به همه ي  عزیزترینهایی که قدم رنجانده اند .

 راستش اینکه:

مدتی دنبال یک آلاچیق میگشتم که جنازه ام را به زیر سقفش ببرم شبها،تازه موفق شده ام . عذرم را بپذیرید تا وقتی که به قولم (رجوع شود به پست قبلی) عمل کنم .

یک دوست که تازگیها صاحب خانه شده ، کمک از من دریغ نمیکرد و من نیز متقابلا ، اذیت از او، خدایم ببخشد .اگر به من سری زدید که میدانم لطفتان چون باران همیشه بر سراسرم هست،از او نیز تشکر کنید تا نه انگارد فراموش میشود ، لطفا .

راست ترش هم اینکه:

اینروزها ، روزهای یکسالگی یک اتفاق بود و نمیشد که نیامد و رد پایی به جا نگذاشت . هواي تولد وزيد ، یاد روزی افتادم که پستی برای تولد وبلاگم نوشته بودم و در قسمتي از آن، اين جمله :(... چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم این همه مطلب ننوشته بودم .)الان  هم همينطور ، فقط اظافه اينكه شايد تولد اصلي آدم ها همين روز ها باشد.ونيز ياد یادداشتی افتادم كه به اسم يه دوست در قسمت نظر ها دري زده بودند و تبريك رانده بودند،دست مريزاد .  

 در هر صورت دست هایم خالی خالی هم نیستند،هرچند كم اما پذيرا باشيد:

 

سعادتی شده مهمانتان شده ام

شریک سفره ی تان ، نانتان شده ام

اجازه ام بدهید اعتراف کنم

عجیب عاشق چشمانتان شده ام

                                                                               دعایتان را بدرقه ام میکنید؟

 

+ 13:58
جمعه دهم فروردین 1386
سال نو مبارک !

 

 

"یا مُقلّب القُلوب"

 

به یاد قصّهء مجنون در ابتدای بهار  

غزل سرود گل اطلسی برای بهار*

 

 

سلام

امسال درختا یه کم دیر جوونه زدن ، منم یه کم دیرتر

سال نو رو بهتون تبریک گفتم

ولی درست مثل شکوفه ها ، سرشارم از حس بهار و لبریزم از امید .

می خواستم زودتر به روز بشم ولی ... حالا که اومدم !

براتون سیصد و شصت و پنج طلوع بی غم آرزو می کنم .

راستی باید از دوست عزیزم

 محمد رحیمی زاده http://www.medade-porrang.blogfa.com/ 

 به خاطر خونه تکونی اساسی که توی وبلاگم کردن

تشکر کنم و بهشون خسته نباشید بگم .

 

به زودی با یک غزل خدمت می رسم .

 

سرسبز باشید .

 

+ 4:22
شنبه شانزدهم دی 1385
میلاد
 

دوست داشتم می تونستم  یک شمع قرمز ساده اما بلند پیدا کنم و الآن تو این صفحه روشنش کنم.

دوست داشتم چند هدیه خوب بگذارم داخل جعبه و  کادو پیچش کنم و گوشه سمت چپ پایین این صفحه بگذارمشون .

دوست داشتم چند تا نامه یا کارت پستال که با پست سفارشی رسیده باشن ، باز نکرده گوشه سمت راست پایین صفحه بگذارمشون .

دوست داشتم شمائی که دارید این مطلب رو می خونید ، با بهترین کارت های دعوت دعوتتون می کردم  که امروز مهمون من و وبلاگ یک ساله ام باشید .

باور کنید دوست داشتم حتی تو این مهمونی بهتون انقَدَر خوش بگذره  که نخواید برگردید .

خلاصه انقدر دوست داشتم که ...

نمی دونم خوشحال باید باشم یا اصلاً ناراحت ، ازاینکه کسی یادش نبود  امروز سالروز تولد من توی این وبلاگ بود . راستش تا اینجا که دوبار از کلمه وبلاگ استفاده کردم  ، هربار می خواستم صفتی رو براش بیارم ، اما نتونستم . شاید شما هم می دونید چرا ! من فکر می کنم این فضایی که یک سال ، تمام دل نوشته هام که تشکیل می شدند از دردها ، غم ها ، غصه ها ، شعر ها ، شادی ها ، کهنه ها ، تازه ها و هزار تا "ها" ی دیگر رو گوش کرده ، نمی تونه فقط یک فضای بی روح مجازی باشه . چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم (۲۵ خرداد) این همه مطلب ننوشته بودم .

مثل همه افسانه ها که روزی اتفاق افتادند و مثل همه داستان های فولکلور که در ما ریشه دوانیده اند ، خواستم بگویم ، سئل* هم شاید یک افسانه بود ، شاید هم یک داستان از آن نوع . اما هرچه بود روزی فکر می کردم اتفاق نمی افتد . امروز هم اتفاق افتاده و هم سارا را با خود برده است .

شاید این تولد باید به اینگونه پاس داشته می شد .

تا یادم نرفته در آینده ای نه چندان دور کسی که تمام گفته هایم را برایتان نوشت و اکنون حضورش باعث غرورم است را حتما به شما معرفی خواهم کرد . دوستش دارم . خندید .

  * (آپاردی سئللر سارانی : سیل ها سارا را بردند) بخشی از یک دل سروده خیلی خیلی خیلی قشنگ قدیمی یا در واقع فولکلور.

 

 

+ 15:0
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
یاد آوری

سلام

دو روز دیگر آبستن اتفاقیست بزرگ ، اما نه چندان بزرگ .

نگذارید گلایه کنم

این اولین بار هست که چنین شکلی از وبلاگم سر در می آورد

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ 10:57
جمعه یکم دی 1385
هزار یلدای انتظار

با هرچه دارم آمدم این جان و این تن

ای مونس تنهائیم ، یلدا بر افکن

.

.

.

*   *   *

+ 4:2
شنبه چهارم آذر 1385
شروع

این شعر رو یه جایی خوندم :

                                 ماریا گفته بود: ساعت هفت می آید

                                 ساعت هشت است

                                 ساعت نه است

                                 ساعت ده است

                                 شب است

                                 شب سیاه سیزده نوامبر

                                 و ماریا هنوز نیامده است ...

*******

همیشه شروع سخت بود ، ولی چیزی که مسلمه اینه که من همیشه شروع کردم .

خودم هم انتظارم این بود ، به قولی که در نوشته قبلی داده بودم عمل کنم .

اما چه کنم که نشد . شاید هم هیچ وقت نشه . نه اینکه فکر کنید اون ایمانی که در نوشته قبلی داشتم دیگه وجود نداره ، نه ! باور کنید شاید تولد شعر مستجاب نشده باشه ولی استجابتی که اون موقع ایمان رو در من شکل می داد اتفاق افتاد و چیزی که باید ، مستجاب شد .

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

.

.

.

 

+ 17:49
جمعه نوزدهم آبان 1385
تنها دعا نبود ولی مستجاب شد...

 السلام علیک یا وارث النور

 

مثل اینکه آسمون غزلم ابریه ...

 

تنها چند ساعت دیگر ، مهمان خوانده ی شرمنده اش هستم .اما یقینم

زمزمه میکند که : شرمندگی تو بیشتر است یا مهربانی میزبانت ؟

جوابم را شما که میدانید بگوئید وبخواهید تا انتظار دعوت دوباره ام مرا نمیراند .

همون التماس دعای خودمون.

در جواب (در جوار عشق،دو مین مطلب زیرین )به این پی بردم که :

اگر عاشق شدیم وبه ضرورتی از ما گرفتندش،در عوض درکی عطا میکنند ،عطا کردنی .

احساسی که سزاوار عشق هست و در واقع تو داری

جاده رو پشت سر میگذاری و هنوز هم عاشقی ، عاشق.

مینویسمش اینو مطمئنم 

******

تنها دعا نبود ولی مستجاب شد

.........................................

.........................................

.........................................

.........................................

.........................................

.

.

.

******

با هم باشیم

 

+ 15:31
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
مستجاب شد

خیلی بزرگ بود

میرم

ولی میام و میگم چرا

ممنون و شرمنده

+ 21:55
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
از جوار عشق اما...

عشق کجا دامن آلودگی

عشق کجا راحت و آسودگی

خیلی دوست دارم خیلی حرف بزنم،اما مگه میشه پیش دوست گلایه کرد؟

 میشه گفت : دوست دارم ، اما حسودم ؟

 میشه گفت: میخوام زندگی کنم ،  اما تو فقط برای من نفس بکش؟

 میشه گفت ؟میخوام از بودن همه لذت ببرم ، اما تو فقط از بودن من...؟

چی دارم میگم! یاد حافظ افتادم که :

لاف عشق و گله از یار ؟ زهی لاف دروغ

یعنی من عاشق نیستم؟ آره ؟ نیستم ؟

پس این حس چیه که قلبم رو از جا میکنه ؟

این چیه که ، حد افل ، به گریه ام وا میداشت؟(منظورم گذشته ست)

یعنی میشه آدم عاشق بشه و بعد با کارهایی که انجام میده

عشق رو ازش بگیرن و مثل من دلش برای عشق تنگ بشه ؟

خدا کنه که نشه

*********************************

هیچوقت اینطور به پابوسش نیامده بودم ، هیچوقت ،هیچوقت .

یه وقت فکر نکنید اینطور خوب. نه ، اینطور نا راضی، اینطور ...

نمیدونم چرا نتونستم بنویسم اینطور بد.

شاید که نه ، حتما برای اهالی این شهر معمول و یا عجیب خواهد بود اما:

الان من چند صد قدم بیشتر با حرم فاصله ندارم ،

با اون زردیای ابری گنبد و گلدسته ها ،

با اون سفیدیای بال کبوتراش حتی،

که گاهی انقدر نزدیکن که میشه لمسشون کرد.

ولی این سوال  این سوال  این سوال

کاری کرده که پابوسی اینبارم فرق کنه . اینکه :

من واقعا 

          به حرم

*********************************

من فقط دو روز فرصت دارم

دو روز تا برگردم خونه وخودم

میدونم دعام میکنید و ممنونم

(قول امشبت یادم هست)

یا علی بن موسی الرضا

 

+ 20:3