
غدیر هم گذشت و من بی که کاری کرده باشم عیدانه ای بزرگ تحفه ام دادند
درک دوست داشتنی بزرگ
زود بر خواهم گشت
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
میهمانتان میکنم به رباعی ....
میخوانمت از دل ترا اما نمی خوانی
از دل مرا با آن صدای گرم می دانی
روزی برای حرفهایم شعر می گفتی
امروز حتی شعر هایم را نمی خوانی
از اینکه حرفهایم را شنیدید ، اندازه ای که نمیدانم زیادیش چقدر است سپاستا ن می گویم و از آنکه می دانم صدایم را می شنوید همیشه صدایتان میکنم ، چه زمانی که فکر میکنم خوبم وچه آنگاه که میدانم بدم .
دوستتان دارم مهربانم
من که از آغازها عشق قشنگی داشتم
دوش آن غمدانه را در دل برایت کاشتم
عشق باید که نهان باشد درون سینه ات
عین آن غمدانه ، گویا حاصلش برداشتم
من بچه
خداجون مگه نباید در تربیتم خیلی چیزها رو ندیده بگیری ؟
مگه نباید بهم یاد بدی چی بده و چی خوبه ؟
مگه نباید بیشتر از بچگیم از من انتظار نداشته باشی ؟
من میدونم بچه خوبی برات نبودم میدونم حتی به چیزهایی
که میدونستم هم عمل نکردم همه اینها رو میدونم خداجون .
ولی آخه یه بچه به غیر از بزرگترش چه کسی رو داره که بهش اعتماد کنه ؟
چه کسی هست که وقتی اون بزرگ شد وبه یه جایی رسید
و همه چیز رو فهمیددیگه منت سرش نذاره ؟
ترس از این نداشته باشه که اون رو رسوا کنه ؟
هیچکس هیچکس نیست مگه یه بزرگتر خوب خوب مثل تو
من میدونم بدم میدونم بدم میدونم ، تو هم میدونی .
توخودت گفتی هر حرفی دارم بیام بهت بگم ، الآن دارم حرفم رو میزنم و میدونم که گوش میدی :
خدا جون ، خدای برگ و مهربون ، عزیز ، بزرگ، خوب من ، کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
برایتان با این زمان کم ، امروز فقط یک رباعی دارم
رنگی چو شراب میزنم بر لب تو
تو تشنه ای آب میزنم بر لب تو
میخندی و غنچه میکنی لبها را
یک بوسه ناب میزنم بر لب تو
![]()
باسلام به شما که وقتی با سئل میگذرانید
این اولین مطلبیست که در اختیارتعهدتان مگذارم
باشعرهای نه چندان تازه ام چندی در خدمتتان خواهم بود تا ...
صد مرتبه استخاره کردم بد شد
برفال خودم نظاره کردم بد شد
خندید خزانه ات خیالی خالیست
خندیدم و استخاره کردم
خوب است !!
*****************
شبیه موی بلندت که شانه میخواهد
دلم برای تپیدن بهانه میخواهد
شبیه رویش سبزینه های شعر ، دلم
شکوه چشم ترا جاودانه میخواهد
مسافر غزلم ، ها خوش آمدی بنشین
که شعرم از سفرت یک نشانه میخواهد
تو موج موج صفایی ، ترا نمیفهمند
برای سنجش دریا کرانه میخواهد
تمام حرف من اینست ناز لبخندت
دلم برای تپیدن بهانه میخواهد
****************
حوری سرشت شرقی اعجاز آسمان
ای شاعر تمام غزلهای من بخوان
شعری برای خلوت تنهائیم بیار
حرفی بگو بگو که بچرخد زبان زبان
از شاعرانه های نگاهت غزل بگو
یا نه ، بیا وحرف نزن پیش من بمان
تنها سکوت کن و فقط زل بزن به من
حتی گناه کن که بهشت است سهممان
زیبای من بلند شو چرخی بزن برقص
دست مرا بگیر وببر تا به آسمان
پرواز کن نه مثل پرنده نه مثل باد
جائی فراتر از همه آنسوی کهکشان
در خلوتی که من وتو با هم رسیده ایم
بنشین کنار من غزلی تازه تر بخوان