
این شعر رو یه جایی خوندم :
ماریا گفته بود: ساعت هفت می آید
ساعت هشت است
ساعت نه است
ساعت ده است
شب است
شب سیاه سیزده نوامبر
و ماریا هنوز نیامده است ...
*******
همیشه شروع سخت بود ، ولی چیزی که مسلمه اینه که من همیشه شروع کردم .
خودم هم انتظارم این بود ، به قولی که در نوشته قبلی داده بودم عمل کنم .
اما چه کنم که نشد . شاید هم هیچ وقت نشه . نه اینکه فکر کنید اون ایمانی که در نوشته قبلی داشتم دیگه وجود نداره ، نه ! باور کنید شاید تولد شعر مستجاب نشده باشه ولی استجابتی که اون موقع ایمان رو در من شکل می داد اتفاق افتاد و چیزی که باید ، مستجاب شد .
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
.
.
.