
دوست داشتم می تونستم یک شمع قرمز ساده اما بلند پیدا کنم و الآن تو این صفحه روشنش کنم.
دوست داشتم چند هدیه خوب بگذارم داخل جعبه و کادو پیچش کنم و گوشه سمت چپ پایین این صفحه بگذارمشون .
دوست داشتم چند تا نامه یا کارت پستال که با پست سفارشی رسیده باشن ، باز نکرده گوشه سمت راست پایین صفحه بگذارمشون .
دوست داشتم شمائی که دارید این مطلب رو می خونید ، با بهترین کارت های دعوت دعوتتون می کردم که امروز مهمون من و وبلاگ یک ساله ام باشید .
باور کنید دوست داشتم حتی تو این مهمونی بهتون انقَدَر خوش بگذره که نخواید برگردید .
خلاصه انقدر دوست داشتم که ...
نمی دونم خوشحال باید باشم یا اصلاً ناراحت ، ازاینکه کسی یادش نبود امروز سالروز تولد من توی این وبلاگ بود . راستش تا اینجا که دوبار از کلمه وبلاگ استفاده کردم ، هربار می خواستم صفتی رو براش بیارم ، اما نتونستم . شاید شما هم می دونید چرا ! من فکر می کنم این فضایی که یک سال ، تمام دل نوشته هام که تشکیل می شدند از دردها ، غم ها ، غصه ها ، شعر ها ، شادی ها ، کهنه ها ، تازه ها و هزار تا "ها" ی دیگر رو گوش کرده ، نمی تونه فقط یک فضای بی روح مجازی باشه . چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم (۲۵ خرداد) این همه مطلب ننوشته بودم .
مثل همه افسانه ها که روزی اتفاق افتادند و مثل همه داستان های فولکلور که در ما ریشه دوانیده اند ، خواستم بگویم ، سئل* هم شاید یک افسانه بود ، شاید هم یک داستان از آن نوع . اما هرچه بود روزی فکر می کردم اتفاق نمی افتد . امروز هم اتفاق افتاده و هم سارا را با خود برده است .
شاید این تولد باید به اینگونه پاس داشته می شد .
تا یادم نرفته در آینده ای نه چندان دور کسی که تمام گفته هایم را برایتان نوشت و اکنون حضورش باعث غرورم است را حتما به شما معرفی خواهم کرد . دوستش دارم . خندید .
* (آپاردی سئللر سارانی : سیل ها سارا را بردند) بخشی از یک دل سروده خیلی خیلی خیلی قشنگ قدیمی یا در واقع فولکلور.
سلام
دو روز دیگر آبستن اتفاقیست بزرگ ، اما نه چندان بزرگ .
نگذارید گلایه کنم
![]()
این اولین بار هست که چنین شکلی از وبلاگم سر در می آورد
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با هرچه دارم آمدم این جان و این تن
ای مونس تنهائیم ، یلدا بر افکن
.
.
.
* * *