تبليغاتX
سـئـــل | S.E.L
شنبه دوازدهم آبان 1386
اتمام حجت!

 

 

 

 

 

به همه آنها که شرح لازم ندارند!

+ 19:53
جمعه دهم فروردین 1386
سال نو مبارک !

 

 

"یا مُقلّب القُلوب"

 

به یاد قصّهء مجنون در ابتدای بهار  

غزل سرود گل اطلسی برای بهار*

 

 

سلام

امسال درختا یه کم دیر جوونه زدن ، منم یه کم دیرتر

سال نو رو بهتون تبریک گفتم

ولی درست مثل شکوفه ها ، سرشارم از حس بهار و لبریزم از امید .

می خواستم زودتر به روز بشم ولی ... حالا که اومدم !

براتون سیصد و شصت و پنج طلوع بی غم آرزو می کنم .

راستی باید از دوست عزیزم

 محمد رحیمی زاده http://www.medade-porrang.blogfa.com/ 

 به خاطر خونه تکونی اساسی که توی وبلاگم کردن

تشکر کنم و بهشون خسته نباشید بگم .

 

به زودی با یک غزل خدمت می رسم .

 

سرسبز باشید .

 

+ 4:22
شنبه شانزدهم دی 1385
میلاد
 

دوست داشتم می تونستم  یک شمع قرمز ساده اما بلند پیدا کنم و الآن تو این صفحه روشنش کنم.

دوست داشتم چند هدیه خوب بگذارم داخل جعبه و  کادو پیچش کنم و گوشه سمت چپ پایین این صفحه بگذارمشون .

دوست داشتم چند تا نامه یا کارت پستال که با پست سفارشی رسیده باشن ، باز نکرده گوشه سمت راست پایین صفحه بگذارمشون .

دوست داشتم شمائی که دارید این مطلب رو می خونید ، با بهترین کارت های دعوت دعوتتون می کردم  که امروز مهمون من و وبلاگ یک ساله ام باشید .

باور کنید دوست داشتم حتی تو این مهمونی بهتون انقَدَر خوش بگذره  که نخواید برگردید .

خلاصه انقدر دوست داشتم که ...

نمی دونم خوشحال باید باشم یا اصلاً ناراحت ، ازاینکه کسی یادش نبود  امروز سالروز تولد من توی این وبلاگ بود . راستش تا اینجا که دوبار از کلمه وبلاگ استفاده کردم  ، هربار می خواستم صفتی رو براش بیارم ، اما نتونستم . شاید شما هم می دونید چرا ! من فکر می کنم این فضایی که یک سال ، تمام دل نوشته هام که تشکیل می شدند از دردها ، غم ها ، غصه ها ، شعر ها ، شادی ها ، کهنه ها ، تازه ها و هزار تا "ها" ی دیگر رو گوش کرده ، نمی تونه فقط یک فضای بی روح مجازی باشه . چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم (۲۵ خرداد) این همه مطلب ننوشته بودم .

مثل همه افسانه ها که روزی اتفاق افتادند و مثل همه داستان های فولکلور که در ما ریشه دوانیده اند ، خواستم بگویم ، سئل* هم شاید یک افسانه بود ، شاید هم یک داستان از آن نوع . اما هرچه بود روزی فکر می کردم اتفاق نمی افتد . امروز هم اتفاق افتاده و هم سارا را با خود برده است .

شاید این تولد باید به اینگونه پاس داشته می شد .

تا یادم نرفته در آینده ای نه چندان دور کسی که تمام گفته هایم را برایتان نوشت و اکنون حضورش باعث غرورم است را حتما به شما معرفی خواهم کرد . دوستش دارم . خندید .

  * (آپاردی سئللر سارانی : سیل ها سارا را بردند) بخشی از یک دل سروده خیلی خیلی خیلی قشنگ قدیمی یا در واقع فولکلور.

 

 

+ 15:0
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
یاد آوری

سلام

دو روز دیگر آبستن اتفاقیست بزرگ ، اما نه چندان بزرگ .

نگذارید گلایه کنم

این اولین بار هست که چنین شکلی از وبلاگم سر در می آورد

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ 10:57
جمعه نوزدهم آبان 1385
تنها دعا نبود ولی مستجاب شد...

 السلام علیک یا وارث النور

 

مثل اینکه آسمون غزلم ابریه ...

 

تنها چند ساعت دیگر ، مهمان خوانده ی شرمنده اش هستم .اما یقینم

زمزمه میکند که : شرمندگی تو بیشتر است یا مهربانی میزبانت ؟

جوابم را شما که میدانید بگوئید وبخواهید تا انتظار دعوت دوباره ام مرا نمیراند .

همون التماس دعای خودمون.

در جواب (در جوار عشق،دو مین مطلب زیرین )به این پی بردم که :

اگر عاشق شدیم وبه ضرورتی از ما گرفتندش،در عوض درکی عطا میکنند ،عطا کردنی .

احساسی که سزاوار عشق هست و در واقع تو داری

جاده رو پشت سر میگذاری و هنوز هم عاشقی ، عاشق.

مینویسمش اینو مطمئنم 

******

تنها دعا نبود ولی مستجاب شد

.........................................

.........................................

.........................................

.........................................

.........................................

.

.

.

******

با هم باشیم

 

+ 15:31
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
مستجاب شد

خیلی بزرگ بود

میرم

ولی میام و میگم چرا

ممنون و شرمنده

+ 21:55
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
از جوار عشق اما...

عشق کجا دامن آلودگی

عشق کجا راحت و آسودگی

خیلی دوست دارم خیلی حرف بزنم،اما مگه میشه پیش دوست گلایه کرد؟

 میشه گفت : دوست دارم ، اما حسودم ؟

 میشه گفت: میخوام زندگی کنم ،  اما تو فقط برای من نفس بکش؟

 میشه گفت ؟میخوام از بودن همه لذت ببرم ، اما تو فقط از بودن من...؟

چی دارم میگم! یاد حافظ افتادم که :

لاف عشق و گله از یار ؟ زهی لاف دروغ

یعنی من عاشق نیستم؟ آره ؟ نیستم ؟

پس این حس چیه که قلبم رو از جا میکنه ؟

این چیه که ، حد افل ، به گریه ام وا میداشت؟(منظورم گذشته ست)

یعنی میشه آدم عاشق بشه و بعد با کارهایی که انجام میده

عشق رو ازش بگیرن و مثل من دلش برای عشق تنگ بشه ؟

خدا کنه که نشه

*********************************

هیچوقت اینطور به پابوسش نیامده بودم ، هیچوقت ،هیچوقت .

یه وقت فکر نکنید اینطور خوب. نه ، اینطور نا راضی، اینطور ...

نمیدونم چرا نتونستم بنویسم اینطور بد.

شاید که نه ، حتما برای اهالی این شهر معمول و یا عجیب خواهد بود اما:

الان من چند صد قدم بیشتر با حرم فاصله ندارم ،

با اون زردیای ابری گنبد و گلدسته ها ،

با اون سفیدیای بال کبوتراش حتی،

که گاهی انقدر نزدیکن که میشه لمسشون کرد.

ولی این سوال  این سوال  این سوال

کاری کرده که پابوسی اینبارم فرق کنه . اینکه :

من واقعا 

          به حرم

*********************************

من فقط دو روز فرصت دارم

دو روز تا برگردم خونه وخودم

میدونم دعام میکنید و ممنونم

(قول امشبت یادم هست)

یا علی بن موسی الرضا

 

+ 20:3
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
سفر برای چه ؟

یک سفر...

من هنوز هم نتوانسته ام دلیلش را بیابم ، هنوز هم 

التماستان کنم، دعایم میکنید ؟

چقدر؟ وبا که...

که من لیاقت این سفر را ندارم؟

های با شمایم !

دارم التماستان میکنم ، می بینید؟

***

هزار بار دعایم کنید

...

حالا كه توي دام تو افتادم پس كو؟كجاست ضامن آهوهات

............................................

حالا كه توي دام تو افتادم ، پس كو ؟ كجاست ضامن آهو هات؟

 

+ 9:5
سه شنبه دوم آبان 1385
بیست و هفت ... مزد

 

 

                          فقط به این بهانه که باشم و التماستان کنم در قنوت فراموشم نکنید

 

                                                                                                                                   

+ 1:47
سه شنبه چهارم مهر 1385
دلنوشت رمضان

           

       فقط به بهانه رمضان

روزه دارم من و افطارم از آن قند لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به خیالش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

ای عجب نقطه لعل تو به بالای لب است

 

               شاید ، فقط به بهانه رمضان هم نه ...

 

+ 15:29
جمعه سی و یکم شهریور 1385
بیست و چهارمین...

 

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

                               سلام

وقتی شنیدمش ، منگ ، فقط نگاه میکردم 

یاد این بیت سعدی افتادم که :

من اگر نظر حرامست ، بسی گناه دارم

چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم

شاید شما شنیده بودینش و شما نه ، اما باور کنید نتونستم ننویسمش

دوست دارم از این قبیل بشنوم ، چرا که :

طمع ز فیض کرامت مبُر که خلق کریم

گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

اینهم برای تو ...

  

+ 15:50
یکشنبه هجدهم دی 1384
سومین... التماس
 

    من بچه

        خداجون مگه نباید در تربیتم خیلی چیزها رو ندیده بگیری ؟

        مگه نباید بهم یاد بدی چی بده و چی خوبه ؟

        مگه نباید بیشتر از بچگیم از من انتظار نداشته باشی ؟

        من میدونم بچه خوبی برات نبودم میدونم حتی به چیزهایی 

        که میدونستم هم عمل نکردم همه اینها رو میدونم خداجون . 

        ولی آخه یه بچه به غیر از بزرگترش چه کسی رو داره که بهش اعتماد   کنه ؟

           چه کسی هست که وقتی اون بزرگ شد وبه یه جایی رسید

           و همه چیز رو فهمیددیگه منت سرش نذاره ؟

           ترس از این نداشته باشه که اون رو رسوا کنه ؟

           هیچکس هیچکس نیست مگه یه بزرگتر خوب خوب مثل تو

           من میدونم بدم میدونم بدم میدونم ، تو هم میدونی . 

        توخودت گفتی هر حرفی دارم بیام بهت بگم ، الآن دارم حرفم رو میزنم و میدونم که گوش میدی :

   خدا جون ، خدای برگ و مهربون ، عزیز ، بزرگ، خوب من ، کمکم کن

           کمکم کن 

                      کمکم کن

                                 کمکم کن

                                            کمکم کن

                                                       کمکم کن

 

 

 

+ 22:19