
اول با شرمندگی زیاد سلام
راستش فقط دلم میخواست بشینم و بنویسم همین
وچه بهانه ای بهتر از اینکه همه جور دوستی دارن به حرفهات گوش میدن ،اگه کسی خواست تا آخرش هست و اگه نه که خیلی راحت بی خدا حافظی ...
اینروزها احساس میکنم دارم از ثبات خودم دور میشم ، دارم حل میشم ، احساس میکنم به یه روزمرگی احمقانه دچار شدم . تازه یه جوری که فقط بهش چند دقیقه فکر میکنم وبعد همه چیز تکراره و تکراره و تکرار ...
برای همین امروز به هر جون کندنی بود تصمیم گرفتم
تصمیم
اینکه اول بیام بنویسم تا هیچ وقت یادم نره یعنی یه جورایی مکتوب بشه
دوم اینکه به کمک هر یاریگر خوبی ، خودم رو نجات بدم راستش احساس میکنم این خودم هم از دست من خسته شده ...
از اینکه تا اینجا اومدی ممنونم دوست من
یه جمله بگو خوشحال میشم