تبليغاتX
سـئـــل | S.E.L
شنبه یازدهم شهریور 1385
بیستمین دلنوشت و سپاس تولدی

 

                  بعد ازغروبهای بیشمار حال یک طلوع به پاس حضوری ...

این حرفها به زخم ، تسلا نمی دهند

چون بوی چشمهای شما را نمی دهند

شبها غزل غزل به دلم شعر میچکند

اما به من قصیده یلدا نمی دهند

من سردم است ، زل زده ام بر نگاهتان

خورشیدها به سردی من ها نمی دهند

انگور های چشم شما خیس خورده اند 

اما به من شراب گوارا نمی دهند  

خانم جسارتست ولی کو نگاهتان

در مسلخی که چشم تماشا نمی دهند ؟

دارم هبوط می کنم از سرزمینتان

بر من نشان کوچه حوا نمی دهند

این جاده ها به رفتنمان قد کشیده اند

و هیچیک به آمدنی ،  پا نمی دهند

*

این شکوه نامه پای شما ،حرفهای تلخ

گفتم که بوی چشم شما را نمی دهند

                                                                       باور کنید گوش دلم بیتاب صدای شماست

 

 

+ 13:22