
عشق کجا دامن آلودگی
عشق کجا راحت و آسودگی
خیلی دوست دارم خیلی حرف بزنم،اما مگه میشه پیش دوست گلایه کرد؟
میشه گفت : دوست دارم ، اما حسودم ؟
میشه گفت: میخوام زندگی کنم ، اما تو فقط برای من نفس بکش؟
میشه گفت ؟میخوام از بودن همه لذت ببرم ، اما تو فقط از بودن من...؟
چی دارم میگم! یاد حافظ افتادم که :
لاف عشق و گله از یار ؟ زهی لاف دروغ
یعنی من عاشق نیستم؟ آره ؟ نیستم ؟
پس این حس چیه که قلبم رو از جا میکنه ؟
این چیه که ، حد افل ، به گریه ام وا میداشت؟(منظورم گذشته ست)
یعنی میشه آدم عاشق بشه و بعد با کارهایی که انجام میده
عشق رو ازش بگیرن و مثل من دلش برای عشق تنگ بشه ؟
خدا کنه که نشه
*********************************
هیچوقت اینطور به پابوسش نیامده بودم ، هیچوقت ،هیچوقت .
یه وقت فکر نکنید اینطور خوب. نه ، اینطور نا راضی، اینطور ...
نمیدونم چرا نتونستم بنویسم اینطور بد.
شاید که نه ، حتما برای اهالی این شهر معمول و یا عجیب خواهد بود اما:
الان من چند صد قدم بیشتر با حرم فاصله ندارم ،
با اون زردیای ابری گنبد و گلدسته ها ،
با اون سفیدیای بال کبوتراش حتی،
که گاهی انقدر نزدیکن که میشه لمسشون کرد.
ولی این سوال این سوال این سوال
کاری کرده که پابوسی اینبارم فرق کنه . اینکه :
من واقعا
به حرم
*********************************
من فقط دو روز فرصت دارم
دو روز تا برگردم خونه وخودم
میدونم دعام میکنید و ممنونم
(قول امشبت یادم هست)
یا علی بن موسی الرضا