
سلام به همه ي عزیزترینهایی که قدم رنجانده اند .
راستش اینکه:
مدتی دنبال یک آلاچیق میگشتم که جنازه ام را به زیر سقفش ببرم شبها،تازه موفق شده ام . عذرم را بپذیرید تا وقتی که به قولم (رجوع شود به پست قبلی) عمل کنم .
یک دوست که تازگیها صاحب خانه شده ، کمک از من دریغ نمیکرد و من نیز متقابلا ، اذیت از او، خدایم ببخشد .اگر به من سری زدید که میدانم لطفتان چون باران همیشه بر سراسرم هست،از او نیز تشکر کنید تا نه انگارد فراموش میشود ، لطفا .
راست ترش هم اینکه:
اینروزها ، روزهای یکسالگی یک اتفاق بود و نمیشد که نیامد و رد پایی به جا نگذاشت . هواي تولد وزيد ، یاد روزی افتادم که پستی برای تولد وبلاگم نوشته بودم و در قسمتي از آن، اين جمله :(... چرا که من با این فضا توی این یک سال بزرگ شدم و احساس می کنم این تولد ، تولد خودم هم هست . نشون به اون نشون که روز تولد خودم این همه مطلب ننوشته بودم .)الان هم همينطور ، فقط اظافه اينكه شايد تولد اصلي آدم ها همين روز ها باشد.ونيز ياد یادداشتی افتادم كه به اسم يه دوست در قسمت نظر ها دري زده بودند و تبريك رانده بودند،دست مريزاد .
در هر صورت دست هایم خالی خالی هم نیستند،هرچند كم اما پذيرا باشيد:
سعادتی شده مهمانتان شده ام
شریک سفره ی تان ، نانتان شده ام
اجازه ام بدهید اعتراف کنم
عجیب عاشق چشمانتان شده ام
دعایتان را بدرقه ام میکنید؟