
من بچه
خداجون مگه نباید در تربیتم خیلی چیزها رو ندیده بگیری ؟
مگه نباید بهم یاد بدی چی بده و چی خوبه ؟
مگه نباید بیشتر از بچگیم از من انتظار نداشته باشی ؟
من میدونم بچه خوبی برات نبودم میدونم حتی به چیزهایی
که میدونستم هم عمل نکردم همه اینها رو میدونم خداجون .
ولی آخه یه بچه به غیر از بزرگترش چه کسی رو داره که بهش اعتماد کنه ؟
چه کسی هست که وقتی اون بزرگ شد وبه یه جایی رسید
و همه چیز رو فهمیددیگه منت سرش نذاره ؟
ترس از این نداشته باشه که اون رو رسوا کنه ؟
هیچکس هیچکس نیست مگه یه بزرگتر خوب خوب مثل تو
من میدونم بدم میدونم بدم میدونم ، تو هم میدونی .
توخودت گفتی هر حرفی دارم بیام بهت بگم ، الآن دارم حرفم رو میزنم و میدونم که گوش میدی :
خدا جون ، خدای برگ و مهربون ، عزیز ، بزرگ، خوب من ، کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن
کمکم کن